تصاوير منتخب

نظرات (۷)

  1. جای خالی ات حس می شد با اینکه نمی شناختمت و ان هم تنها در روضه های هیأتمان نامت امد... 
    آقای میثم مطیعی عجیب با سوز از شما می گفت ... 
    من فقط میدانم جذب مرامتان شده ام همین ...
    باحسین 
  2. سلام..جدول ختم قرآن آماده شد..منتظر حضورتون هستم

    خدایا!
    کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم.
    موفق و سربلند باشی

    • پاسخ:

      سلام
      ممنون...
      خدمت میرسیم...
  3.  سلام.

    «چشم گریان سویت از شام خراب آورده ام»
    «خیز، ای لب تشنه از بهر تو آب آورده ام»

    گر بپرسی داغ تو با سینه خواهر چه کرد
    قامت خم گشته یی بهر جواب آورده ام

    اشک، سرخ، چهره زرد و تن سیاه و موسفید
    اینهمه سوغات از شام خراب آورده ام

    اشک می بارم ز داغ چارساله دخترت
    گر چه پرپر شد گلت با خود گلاب آورده ام

    همرهم زین العباد این حجت دادار را
    جان و تن مجروح از بزم شراب آورده ام

     

    • پاسخ:

      سلام
      ممنون...
      ان شاءالله یه اربعین باهم کربلا...
  4.  

    «چشم گریان سویت از شام خراب آورده ام»
    «خیز، ای لب تشنه از بهر تو آب آورده ام»

    گر بپرسی داغ تو با سینه خواهر چه کرد
    قامت خم گشته یی بهر جواب آورده ام

    اشک، سرخ، چهره زرد و تن سیاه و موسفید
    اینهمه سوغات از شام خراب آورده ام

    اشک می بارم ز داغ چارساله دخترت
    گر چه پرپر شد گلت با خود گلاب آورده ام

    همرهم زین العباد این حجت دادار را
    جان و تن مجروح از بزم شراب آورده ام

     

  5. مرحوم استاد حاج آقا مجتبی تهرانی: خدا میگه با زبان دیگری برای خودتان دعا کنید چون با آن زبان گناه نکرده اید پس شب زیارتی ارباب برای این گدا دعا کنید
  6. وقتی که رفت تازه به ما شناساندنش و ما تازه فهمیدیم چه عمارهایی می روند از کنار مولای مان خامنه ای اما ما ککمان هم نمی گزد ...

    http://www.kabeyeeshgh.ir/2013/12/%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-2/

    السلام علیک یا جبل الصبر ...
  7. دعای مادر...

    ...ویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم.
     
    به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.
     
    برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان
     

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">