تصاوير منتخب

۲۵ مطلب با موضوع «پوستر :: عرفا و علما» ثبت شده است

    • شیخ رضا سراج

      ... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...

    • آسید مهدی قوام

      ... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...

    • حاج مرشد چلویی

      ... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...

      من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم

      روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم

      بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی

      سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم

      عالم ذر ذره ای از خاک پای حضرتش

      از برای افتخار از حضرت داور گرفتم

      بر در دروازۀ ساعات یک ساعت نشستم

      تا سراغ حضرتش از زینب مضطر گرفتم

      زینبی دیدم چه زینب کاش مداحش بمیرد

      من ز آه آتشینش پای تا سر در گرفتم

      سر شکسته دل پر از خون دیده خون آلود اما

      حالتی دیدم که بر خود حالتی دیگر گرفتم

      ام لیلا رعشه بر اندام دیدم اوفتاده

      گفت من این رعشه از داغ علی اکبر گرفتم

      ناگه از بالای نی فرمود شاه تشنه کامان

      سر براه دوست دادم زندگی از سر گرفتم

      اکبرم کشتند و عون و جعفر و عباس و قاسم

      تا خودم از تشنگی آب از دم خنجر گرفتم

      گفت #ساعی زین مصیبت از در دربار جانان

      حظّ آزادی برای اکبر و اصغر گرفتم

      شاعر: مرحوم حاج مرشد چلویی

    • حاج مرزوق عرب

      ... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...

      آقای سازگار نقل می کردند: یک روز حاج مرزوق به یکی از دوستانش، به نام سیدحسن پیغام می دهد، که بیا حاج مرزوق با شما کار دارد، آن موقع حاج مرزوق در بستر بیماری بود.سیدحسن می گوید: رفتم دیدم به هم ریخته فرمود: من آخر عمرم است سید حسن ! می خواهم یه رازی را با شما در میان بگذارم ، دیروز مادرت زهرا (سلام الله علیها) را دیدم، در تب داشتم می سوختم، تو بیداری دیدم نه خواب. گفت: تشنگی بر من غالب شد. سه تا دختر داشتم؛ راضیه ، مرضیه و فاطمه . دختر اول را صدا زدم، راضیه مقداری آب به من بده، دیدم یک بانوی مجلله با روبند سبز پدیدار شد، حیا کردم، آب نخواستم. دختر دومم را صدا زدم: مرضیه ! دوباره دیدم بی بی بلند شد آمد طرف من. دختر سومم را صدا زدم: فاطمه؛ بار سوم که شد خانم فرمود: حاج مرزوق سه بار من را صدا کردی؟ چی می خواهی ؟ گفتم بی بی جان ! من حیا کردم حرف بزنم، فرمود: حاج مرزوق عمری نوکری کردی، حالا وقتش است ما جواب بدهیم، سرم را پایین انداختم، فرمود: تشنه هستی؟، از زیر چادر  ظرف آبی بیرون آورد، نوشیدم، به گوارایی این آب، تا حالا نخورده بودم، طبق عادت بچگی، گفتم: صلّی الله علیک یا ابا عبدالله ... ، دیدم صدای گریه ی بی بی بلند شد، فرمود: حاج مرزوق ! دلم گرفته برایم روضه بخوان، گفتم خانم، دکترها منعم کردند از روضه خواندن، ولی چون شما می فرمایید چشم. چه روضه ای بخوانم؟ فرمود: روضه ی علی اصغرِ حسین را بخوان...

    • شیخ محمود بهجت

      ... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...

    • سید آزادگان

      ... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...

    • حسینیه انقلابی

      ... برای دیدن اندازه اصلی، بر روی تصویر تلیک نمایید ...