تصاوير منتخب

    • یا صاحب الزمان (عج)

      یا صاحب الزمان


      اگر چه تو طبیبی و دوا درست می کنی

      کمی برای خیر ما بلا درست می کنی

       

      از این طرف همیشه بارها خراب می کنم

      از آن طرف همیشه بارها درست می کنی

       

      اگر چه من خجل شدم، اگر چه سنگ دل شدم

      تو از وجود سنگ هم طلا درست می کنی

       

      من از گناه خسته ام، از اشتباه خسته ام

      به جان مادرت بگو مرا درست می کنی؟!

       

      گدای آستانه ات شدن به دست ما نبود

      تو با کریمی خودت گدا درست می کنی

       

      کنار تو غریبه های شهر نیز راحتند

      تویی که از غریبه، آشنا درست می کنی

       

      اگر بناست بعد از این مرا خراب تر کنی

      از اول این خراب را چرا درست می کنی؟!

       

      از این دلی که سال هاست بندگی نکرده است

      فقط تویی که بنده ی خدا درست می کنی

       

      تو یک غروب می رسی و گنبد بقیع را

      شبیه گنبد امام رضا درست می کنی

      علی اکبر لطیفیان

       

    • خیمه خورشید سوخت

      خیمه خورشید


      باد ها عطر خوش پیرهنش را بردند

      سوختند و خبر سوختنش را بردند

      نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند

      زخم ها لاله ی باغ بدنش را بردند

      دشنه ها دور و بر پیکر او حلقه زدند

      حلقه ها نقش عقیق یمنش را بردند

      این عطش یوسف معصوم کدامین مصر است

      که روی نیزه بوی پیرهنش را بردند

      تا که معلوم نگردد به کدام آئین است

      اهل صحرای تجرّد کفنش را بردند

      باد ها سینه زنان زود تر از خواهر او

      تا مدینه خبر آمدنش را بردند

      یوسف آهسته بگویی که نمیرد یعقوب

      گرگ ها یوسف گل پیرهنش را بردند

       

    • ارثــ مــادریــ

      حضرت رقیه

      نه من ز تو، نه تو از من نداشتی خبری

      به ما خرابه نشینان شبی بکن گذری

      سه سالگی من و پیری تو مثل هم است

      قدم خمیده و سهم دل است خون جگری

      سه ساله ها همه با ناز پیش باباها

      سه سالگیِ من اما چه سخت شد سپری

      مرا ببوس، بغل کن، کمی نوازش کن

      دلم گرفته ازین لحظه های بی پدری

      سه ساله را چه به سیلی و ضربه شلاق

      سه ساله را چه به این روزهای در به دری

      همین که دید ندارم پدر... عمو... حامی

      برای من ز کتک ها نذاشت بال و پری

      همیشه سایه عباس بر سرم بوده

      به غیر راس تو دیگر نمانده سایه سری

      برای این همه سیلی و گوشواره کشی

      به غیر قامت عمه نداشتم سپری

      میان کوچه اهل یهود جان دادم

      نمانده بود کسی که نکرده او نظری

      به این امید نشستم در این خرابه شام

      دلت بسوزد و من را به پیش خود ببری

       

    • خوردی زمین و با عجله من به سر زنان

      خوردی زمین و با عجله من به سر زنان

      هرطور که بود آمدم از بین کوفیان

       دیدم که بی هوا به سرت سنگ میخورد

      در زیر ِ دست و پا بدنت چنگ میخورد

       یک عده گرگ دور ِ تنت پَرسه میزدند

      شمر و سنان و حرمله هم هر سه میزدند

      یادم نمیرود که سنان حرفِ بد زد و

      شمر ِ حرامزاده به جسمت لگد زد و

      بر سینه ات نشست بمیرم که وای وای...

      تا که سرت شکست زدم زیر ِ های های

      گفتم چنین نبُر که حسینم شکار نیست

      این رسم ِ ذبح کردنِ این روزگار نیست

      لب تشنه را که با عجله سر نمیبُرَند

      حداقل مقابل دختر نمیبرند...

       برگرفته از وبلاگ مشق هیئت