تصاوير منتخب

    • حجّ فقرا

      امام رضا


      ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود

      زهری توان مختصرش را گرفته بود

      معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است

      یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود

      از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین

      در انتهای کوچه سرش را گرفته بود

      تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت

      از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

      چشم انتظار دیدن روی جواد بود

      خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود

      بر روی خاک بود که پیچید بر خودش

      آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

      افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش ...

      ... در بین قتلگه خبرش را گرفته بود

      دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت

      از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود

      وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد

      خلخال دختری نظرش را گرفته بود

      محمد فردوسی

    • کریم اهل بیت

      کریم اهل بیت


      افتاده بود روی زمین خواهرش رسید

      ام المصائب آمد و بالا سرش رسید

      سر را به روی دامن زهرائی اش نهاد

      یک کاسه آب دست امام غریب داد

      سر خود سرش که چادر مادر نکرده است

      کم مادری برای برادر نکرده است

      بانوی روضه ها سخنش را شروع کرد

      واویلتا حسن حسنش را شروع کرد

      بر روی خاک سر نگذاری سرم فدات

      بال و پرت شکسته و بال و پرم فدات

      پا بر زمین نکش جگرم تیر می کشد

      پشت و پناه من کمرم تیر می کشد

      دق می کنم که سرفه امانت بریده است

      درد جگر به سینه و پهلو رسیده است

      زهرش درست بر جگر تو شراره زد

      بر روی زخم گم شدن گوشواره زد

      خیلی قدیم زخم دلت بی شماره شد

      با نامه ی فدک جگرت پاره پاره شد

      پایین پات قاسم دلخون نشسته است

      بالا سرت برادر محزون نشسته است

      بالا سرت نشسته فقط گریه می کند

      محزون و دلشکسته فقط گریه می کند


      محسن حنیفی

    • یا رسول الله

      یا رسول الله


      بس که از آه، دل شعله ورت می سوزد

      با تماشای تو قلب پدرت می سوزد

      ای جگرگوشه ی من شعله مزن بر جگرم

      جگرم سوخت ز بس که جگرت می سوزد

      زودتر از همه پیش پدرت می آیی

      زودتر از همه شمع سحرت می سوزد

      زیر پرهای تو آرام گرفتم بابا

      حیف از آن روز که تو بال و پرت می سوزد

      بعد من هر چه بلا هست سرت می آید

      بعد من وای که پا تا به سرت می سوزد

      گاه در کوچه ای از درد زمین می افتی

      گاه از دست کسی چشم ترت می سوزد

      گاه در پشت در خانه ی خود می نالی

      چشم وا می کنی و دور و برت می سوزد

      یک طرف دست تو در پای علی می شکند

      یک طرف دخترکت پشت سرت می سوزد

      از صدای تو در آن شعله علی می فهمد

      که اگر فضّه نیاید پسرت می سوزد

      حسن لطفی

    • اربعین

      اربعین


      من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم

      دردم این است چرا این همه تنها ماندم؟!

      یک نفر نیست به داد منِ تنها برسد؟

      در پی «راه بلد» در دل صحرا ماندم

      حلّ این مشکل امروز به دست فرداست

      چند سالی است که در حسرت فردا ماندم

      در حقیقت شده آیا که بپرسم از خود

      چه قدَر منتظر یوسف زهرا ماندم؟!

      من به دنبال تو امّا تو کنارم هستی

      آه ... من با لب تشنه، لب دریا ماندم

      چه کسی گفته که تو غایبی آقا؟! غلط است

      منِ آلوده در این غیبت کبری ماندم

      نوکری روسیهم ... جای تعجّب دارد

      با تمام بدی ام باز هم «آقا» ماندم

      یا بگویید:«بیا» یا که بگویید: «برو»

      خسته ام بس که در این «شاید و امّا» ماندم

      پسر فاطمه! نگذار که ناکام شوم

      جلوه کن منتظر جلوه ی طاها ماندم

      کربلا ... پای پیاده ... چه قدَر می چسبد

      من که امسال هم از کرب و بلا جا ماندم

      محمد فردوسی